آواز تنها و ستیز
(10 بهمن 91)
دریا آرام بود .
آنها ستیز را به دریا بردند ...
رهایش کردند !
آری، رهایش کردند تا غرق شود ...
ستیز قلبش شکست !
همچو صدای شکستنی آمد که دریا خروشید ...
در آن دور دست ،
پس از ساحل زرد رنگ ،
در پستوی درختان سبز رنگ ،
زیر آسمان آبی رنگ ،
آوازی تنها می سرود
آن مرثیه ای را که ناسروده مانده بود ...
آواز می خواند و می خواند ،
تک صدایی می کرد و اشکبار به فراغ ستیز نشسته بود !
خاک بود، باد بود، جنگل بود، آسمان بود
حتی کنار ساحل، کلبه ای منتظر او بود ...
امّا ...
ستیز دیگر آنجا نبود ،
و آواز دیگر برای همیشه تنها بود ...