Wednesday, February 6, 2013

آواز تنها و ستیز


آواز تنها و ستیز

(10 بهمن 91)

 

دریا آرام بود .

آنها ستیز را به دریا بردند ...

رهایش کردند !

آری، رهایش کردند تا غرق شود ...

ستیز قلبش شکست !

همچو صدای شکستنی آمد که دریا خروشید ...

در آن دور دست ،

پس از ساحل زرد رنگ ،

در پستوی درختان سبز رنگ ،

زیر آسمان آبی رنگ ،

آوازی تنها می سرود

آن مرثیه ای را که ناسروده مانده بود ...

آواز می خواند و می خواند ،

تک صدایی می کرد و اشکبار به فراغ ستیز نشسته بود !

خاک بود، باد بود، جنگل بود، آسمان بود

حتی کنار ساحل، کلبه ای منتظر او بود ...

امّا ...

ستیز دیگر آنجا نبود ،

و آواز دیگر برای همیشه تنها بود ...

 

2 comments:

  1. عسیسم خوش اومدی

    چه وبلاگ خوشگلی

    بووس

    ReplyDelete
    Replies
    1. مرسیییییییی بسیار!!
      بووووس

      Delete